تبليغاتX
روزمرگی های بارانیییی





















روزمرگی های بارانیییی

خاطراتم

با سلااام

دیدیین چه زود برگشتم!

اصولا ادم بیکاری شدم :))

نمیدونم چرا هااا همینطوری دلم میخاد بیکار باشم

دلم برای وبم و همه ی دوستام که وب مینویسن تنگ شده

بووود

بگم از امروز که رفتیم کاشی فرووشی من و مامانم و مامانشون

من که سرم تو موبایل بودو دنبال خانمای عزیز اینور اونور میرفتم

سرم و اوردم بالا دیدم اقای فروشنده 40 50 ساله از اون دور داره

ی چیزی میگه! نمیفهمیدم با منه یا یکی دیگه یک ساعت اینور

اونور نگاه کردم خندمم گرفته بود نمیفهمیدم چه خبره

ی وقتیش این اقاهه اومده جلو به مامانم میگه از اونی که شما میخاین نداریم

یک ساعت دارم به دخترتون میگم توجه نمیکنن!

خلاصه که یک مدتی به اقاهه خندیدیم

دیگه براتون بگم که این داداش ما دوباره شروع کرده به وب نوشتن و هی به من گفته

بگم به همه من یادم رفته

دیگه دیگه بگم که دارم خوااب میرم خیلی مغزم یاری نمیکنه بنویسم


گر چه کوتاه ولی عاری از غم :))

+نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت9:4 بعد از ظهرتوسط دانه خانووووووووم | |


+نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت8:57 بعد از ظهرتوسط دانه خانووووووووم | |

سلااااام

خدا میدونه که چه قدر دلم برای وبم تنگ شده !

اووووه! یک ساله که نمینویسم!یک سااال؟!؟!؟!

مثل برق و بااد گذشت! جدییااا الان اگه از من میپرسیدین

میگفتم 6 7 ماهه! تازه اخرین اپم مال قبل از تولد 17 سالگیمه!

در صورتی که من الان 18 سالمه!

سن قانونیم حال و هوایی داره ها! کلا 5 روزه وارد این سن مبارک شدیم هااا!

ولی خوب دیگه خوشالیم از روز تولدمان به پدر گرامی فرمودیم

با کلی بذل و بخشش که به جای هدیه ی تولد اجازه بدهند ما تصدیقمان را بگیریم!

پدرمان هم سری تکان دادند اما دریغ از حرکتی کوچک

این میان فقط سر مای بیچاره بیکلاه ماند که هم از کادو دست کشیدیم

هم تصدیقی در جیب یا کیف پولیمان موجود نیس

اخ که چه قدر دلمان برای حرف زدن بدون مخاطب مستقیم تنگ شده بود!

راستیی به تازگی عمه جان شدیم و میفهمیم که عمه های گرامی مان چه احساس

قشنگی به ما دارند! واقعاا حس زیباییست که عمه بشوید و همش فکر

کنید که عمه هایمان چه قدر مارا دووس میدارند !!!

برادر زادم بر خلاف عمه جانش اسمش "ارامه! " خدا وکیلی به عمش نرفته

دیگه اینکه ما هنووز کلاس انگلیش میرویم یک جوری کلاسمان هیچ وقت

تمام نمیشود

اخییییش چه قدر دلم برای وب نویسی و وب خونی تنگ شده بووود!

با وجود انکه به سن قانونی رسیدیم و به قول خانواده ی عزیزمان

دیگر باید یاد بگیریم که برای خودمان خانمی باشیم ولی اصلا

حس خانم شدن را در وجود مبارک پیدا نمیکنیم

از دید خانواده خانم بودن یعنی:

دانه ندو...!

دانه جون خیار با پوست نخور...!

دااانههه باز چه کار کردی جیغ جوجه هوااس؟!؟!

(خواهر برادر دعوا کنند بقیه باور کنند)

دیگه جونم براتون بگه یک سااال!

اخه خیلی اتفاقا افتاده!

هااان ی چیزی یادم اومد 

پارسال این موقع امتحان دینی سه داشتم

توی ی مدرسه ای اوون سر شهر رفتیم 300 نفر دانش اموز

شبانه بودن گفتن بیاین طبقه باالاا

بماند که دم در چه قدر همه رو گشتن من وایسادم جلو خانمه

دو تا پلک زدم گفت بروو .جا خانم افضلی خالی ی جیغ بکشه

رفتیم بالا یک خانمی وایساده بود گفت رشته تجربی بالای سالن

یک جماعتی رفتن نشستن رشته انسانی پایین

ریاضی :دانه ...

من: بله؟

خانم:بیا بشین اینجاا!

من:خانم دیگه ریاضی ندارین؟!؟!

خانم:نه خیر شبانه هیچ کس ریاضی نمیخونه !!

ما هم ضایع شده بودیم هم کلی خندیدیییم! من یک تنه! با 299 تا دانش

اموز رشته های مختلف 

خلاصه که توی سال گذشته اتفاقی یادم نمیییاااد

برمیگردم

امضا: دانه ی شاد و شنگوول با میگردد




+نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت9:39 بعد از ظهرتوسط دانه خانووووووووم | |

اومدم بگم که دیگه نمینویسم

از همگی ممنون که به وب من میومدین :)


+نوشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1390ساعت11:31 قبل از ظهرتوسط دانه خانووووووووم | |

سلام عررض شد!

به همه ی دوستان وبلااگ نویس!

۱ابرو ریزی ما رفتیم تو وب این اقا داداشموون دیدیم ۱۰ تا نظر داره!

کلیی ضایع گشتیم بهش گفتم :بچه جان من بعد از ۳ سال وب نویسی

با تو که دو روزه وب باز کردی تعداد نظراتم مساویهه؟؟؟ اخه این انصاف؟؟؟

بعدم برای اینکه ضایع نشم گفتم اخه من براات تبلیغ کردم!

جونم براتون بگه از شنبه که اپ کردیم اتفاقاتی بسیار افتاده!

مثلا اینکه همون شنبه صبح مادر بزرگ گرامی مهمون داشتن!

یک شنبه :به والله اگه یادم باشه چی کار کردم! از داداش کوچیکه میپرسم یک شنبه

ما چی کار کردیم؟ میگه رفتی یک جایی که لیلی و بقیه دوستات بودن

میگم قربانت گردم اون ۵ شنبه هفته پیش بود!!!

۲ابرو ریزیهیعنی که حافظه ی همایونیمان روز به روز پس رفت میکند!

هاان! یادم اومد پدر جان مهمون داشتن!

دوشنبه که دیروز باشه بعد از ظهر کلاس انگلیش داشتم

دایی جانم از من پرسیدم یک موفقیت که از پارسال تا حالا کسب کردی چی بوده؟

گفتم یاد گرفتم دلمه بپیچمم

دیشبم خونه خان داداشم مهمون بوودم کلی بهم خووش گذشت مخصوصا

که دو بار پام رو کوبیدم به مییز ابروو ریزیی شد! اینم سومیش

یکشنبه شبم خونه عمه جانم بودم یک میزی بود روش پیشدستی من ۱۰ بار

از کنارش رد شدم ۱۰ بار زدم بهش همه ی پیش دستیا صدا دادنچهارمی!!!

یک ابرو ریزیه دیگه ام اینکه با داداش کوچییکه دعوامون شده بود

گفتم :میزنمتاا

گفت :بزن

گفتم :میام هااا

گفت :بیا

خلاصه که ما اومدیم بدوییم طرفش پاموون گرفت به کابینت ملق شده وسط اشپزخوونه

جوجه ام کم نیاورد و گفت چوب خدا بی صداست

اینم شرووع کرد به خندیدن از بس خندید سرش و کوبوند

 به یخچاال منم گفتم چوب خدا بی صداست

ولی دو تا دو تا میزنهه

دیگه اینکه این دنا و جوجه بیخ گوش من وز وز میکنن من نمیفهمم چی مینویسمم

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1390ساعت10:26 بعد از ظهرتوسط دانه خانووووووووم | |

سلاااااااام فقط اومدم اعلاام کنم

که دوباره شدم مثل قبلاا قبلاا هاا

دوباره به همون اندازه شاد و شنگول و الکی خووش

دیگر دست از بزرگ شدن کشیدیم 

چون در دنیای بزرگ ها مشکلات زیاده و...

خیلی چیزای دیگه که دوست نمی داریم 

حالاا خوشحاالیییم الکییی الکییی

انیکا فقط اصرار کرد که بگم چی شد اسمش شد جوجه جاان

 اولش که میخواستم براش وب باز کنم گفتم میزارم 

جواد خان گفت :نمیشه

 گفتیم: جواد خان1379

گفت: نمیشه 

نوشتیم جوجه خان

گفت: نمیشه

دیگه اعصاب ما همایونی خط خطی شد

گفتم یک چیزی میزنم بلاگفا کم بیااره نوشتم جوجه 
جااان دو سوت باز شد 

حال بلاگفا را گرفتییم

چند روز پیش رفته بودیم خیابون تو ویترین یک ظرف فروشی 

میخواستم یک قیمتی رو برای مادربزرگ گرامی بخونم 

نمیدیدم ناگهان تصمیم گرفتم برم نزدیک

سرم و کوبوندم تو ویترین هم سر ما صدای تو خالی بودن

دااد ضایع شدییم هم صاحب مغازه ها

از خنده تغییر رنگ داده بودند

میبینین تورو خدااا؟ شدیم مزحکه مردممم 

(درست نوشتم؟؟؟)

اینجا کلاس تقویت املاست 

کمکم کنییید عزیزااان 


+نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت9:57 بعد از ظهرتوسط دانه خانووووووووم | |