|
با سلااام دیدیین چه زود برگشتم! اصولا ادم بیکاری شدم :)) نمیدونم چرا هااا همینطوری دلم میخاد بیکار باشم دلم برای وبم و همه ی دوستام که وب مینویسن تنگ شده بووود بگم از امروز که رفتیم کاشی فرووشی من و مامانم و مامانشون من که سرم تو موبایل بودو دنبال خانمای عزیز اینور اونور میرفتم سرم و اوردم بالا دیدم اقای فروشنده 40 50 ساله از اون دور داره ی چیزی میگه! نمیفهمیدم با منه یا یکی دیگه یک ساعت اینور اونور نگاه کردم خندمم گرفته بود نمیفهمیدم چه خبره ی وقتیش این اقاهه اومده جلو به مامانم میگه از اونی که شما میخاین نداریم یک ساعت دارم به دخترتون میگم توجه نمیکنن! خلاصه که یک مدتی به اقاهه خندیدیم دیگه براتون بگم که این داداش ما دوباره شروع کرده به وب نوشتن و هی به من گفته بگم به همه من یادم رفته دیگه دیگه بگم که دارم خوااب میرم خیلی مغزم یاری نمیکنه بنویسم گر چه کوتاه ولی عاری از غم :))
سلااااام
خدا میدونه که چه قدر دلم برای وبم تنگ شده ! اووووه! یک ساله که نمینویسم!یک سااال؟!؟!؟! مثل برق و بااد گذشت! جدییااا الان اگه از من میپرسیدین میگفتم 6 7 ماهه! تازه اخرین اپم مال قبل از تولد 17 سالگیمه! در صورتی که من الان 18 سالمه! سن قانونیم حال و هوایی داره ها! کلا 5 روزه وارد این سن مبارک شدیم هااا! ولی خوب دیگه خوشالیم از روز تولدمان به پدر گرامی فرمودیم با کلی بذل و بخشش که به جای هدیه ی تولد اجازه بدهند ما تصدیقمان را بگیریم! پدرمان هم سری تکان دادند اما دریغ از حرکتی کوچک این میان فقط سر مای بیچاره بیکلاه ماند که هم از کادو دست کشیدیم هم تصدیقی در جیب یا کیف پولیمان موجود نیس اخ که چه قدر دلمان برای حرف زدن بدون مخاطب مستقیم تنگ شده بود! راستیی به تازگی عمه جان شدیم و میفهمیم که عمه های گرامی مان چه احساس قشنگی به ما دارند! کنید که عمه هایمان چه قدر مارا دووس میدارند !!! برادر زادم بر خلاف عمه جانش اسمش "ارامه! " خدا وکیلی به عمش نرفته دیگه اینکه ما هنووز کلاس انگلیش میرویم یک جوری کلاسمان هیچ وقت تمام نمیشود اخییییش چه قدر دلم برای وب نویسی و وب خونی تنگ شده بووود! با وجود انکه به سن قانونی رسیدیم و به قول خانواده ی عزیزمان دیگر باید یاد بگیریم که برای خودمان خانمی باشیم ولی اصلا حس خانم شدن را در وجود مبارک پیدا نمیکنیم از دید خانواده خانم بودن یعنی: دانه ندو...! دانه جون خیار با پوست نخور...! دااانههه باز چه کار کردی جیغ جوجه هوااس؟!؟! (خواهر برادر دعوا کنند بقیه باور کنند) دیگه جونم براتون بگه یک سااال! اخه خیلی اتفاقا افتاده! هااان ی چیزی یادم اومد پارسال این موقع امتحان دینی سه داشتم توی ی مدرسه ای اوون سر شهر رفتیم 300 نفر دانش اموز شبانه بودن گفتن بیاین طبقه باالاا بماند که دم در چه قدر همه رو گشتن من وایسادم جلو خانمه دو تا پلک زدم گفت بروو . رفتیم بالا یک خانمی وایساده بود گفت رشته تجربی بالای سالن یک جماعتی رفتن نشستن رشته انسانی پایین ریاضی :دانه ... من: بله؟ خانم:بیا بشین اینجاا! من:خانم دیگه ریاضی ندارین؟!؟! خانم:نه خیر شبانه هیچ کس ریاضی نمیخونه !! ما هم ضایع شده بودیم هم کلی خندیدیییم! من یک تنه! با 299 تا دانش اموز رشته های مختلف خلاصه که توی سال گذشته اتفاقی یادم نمیییاااد برمیگردم امضا: دانه ی شاد و شنگوول با میگردد
اومدم بگم که دیگه نمینویسم از همگی ممنون که به وب من میومدین :)
سلام عررض شد!
به همه ی دوستان وبلااگ نویس! ۱ابرو ریزی کلیی ضایع گشتیم بهش گفتم :بچه جان من بعد از ۳ سال وب نویسی با تو که دو روزه وب باز کردی تعداد نظراتم مساویهه؟؟؟ اخه این انصاف؟؟؟ بعدم برای اینکه ضایع نشم گفتم اخه من براات تبلیغ کردم! جونم براتون بگه از شنبه که اپ کردیم اتفاقاتی بسیار افتاده! مثلا اینکه همون شنبه صبح مادر بزرگ گرامی مهمون داشتن! یک شنبه :به والله اگه یادم باشه چی کار کردم! از داداش کوچیکه میپرسم یک شنبه ما چی کار کردیم؟ میگه رفتی یک جایی که لیلی و بقیه دوستات بودن میگم قربانت گردم اون ۵ شنبه هفته پیش بود!!! ۲ابرو ریزیه هاان! یادم اومد پدر جان مهمون داشتن! دوشنبه که دیروز باشه بعد از ظهر کلاس انگلیش داشتم دایی جانم از من پرسیدم یک موفقیت که از پارسال تا حالا کسب کردی چی بوده؟ گفتم یاد گرفتم دلمه بپیچمم دیشبم خونه خان داداشم مهمون بوودم کلی بهم خووش گذشت مخصوصا که دو بار پام رو کوبیدم به مییز ابروو ریزیی شد! یکشنبه شبم خونه عمه جانم بودم یک میزی بود روش پیشدستی من ۱۰ بار از کنارش رد شدم ۱۰ بار زدم بهش همه ی پیش دستیا صدا دادن یک ابرو ریزیه دیگه ام اینکه با داداش کوچییکه دعوامون شده بود گفتم :میزنمتاا گفت :بزن گفتم :میام هااا گفت :بیا خلاصه که ما اومدیم بدوییم طرفش پاموون گرفت به کابینت ملق شده وسط اشپزخوونه جوجه ام کم نیاورد و گفت چوب خدا بی صداست اینم شرووع کرد به خندیدن از بس خندید سرش و کوبوند به یخچاال منم گفتم چوب خدا بی صداست ولی دو تا دو تا میزنهه دیگه اینکه این دنا و جوجه بیخ گوش من وز وز میکنن من نمیفهمم چی مینویسمم
سلاااااااام فقط اومدم اعلاام کنم
که دوباره شدم مثل قبلاا قبلاا هاا دوباره به همون اندازه شاد و شنگول و الکی خووش دیگر دست از بزرگ شدن کشیدیم چون در دنیای بزرگ ها مشکلات زیاده و... خیلی چیزای دیگه که دوست نمی داریم حالاا خوشحاالیییم الکییی الکییی انیکا فقط اصرار کرد که بگم چی شد اسمش شد جوجه جاان اولش که میخواستم براش وب باز کنم گفتم میزارم جواد خان گفت :نمیشه گفتیم: جواد خان1379 گفت: نمیشه نوشتیم جوجه خان گفت: نمیشه دیگه اعصاب ما همایونی خط خطی شد گفتم یک چیزی میزنم بلاگفا کم بیااره نوشتم جوجه حال بلاگفا را گرفتییم چند روز پیش رفته بودیم خیابون تو ویترین یک ظرف فروشی میخواستم یک قیمتی رو برای مادربزرگ گرامی بخونم نمیدیدم ناگهان تصمیم گرفتم برم نزدیک سرم و کوبوندم تو ویترین دااد ضایع شدییم از خنده تغییر رنگ داده بودند میبینین تورو خدااا؟ شدیم مزحکه مردممم (درست نوشتم؟؟؟ اینجا کلاس تقویت املاست کمکم کنییید عزیزااان
|
About![]()
سلاام دوستای عزیزی که لطف می کنن و قدم به کلبه ی کوچیک من میزارن Archivesهفته چهارم اردیبهشت 1391هفته دوم اردیبهشت 1390 هفته اوّل اردیبهشت 1390 هفته چهارم فروردین 1390 هفته سوم فروردین 1390 هفته سوم اسفند 1389 هفته دوم مهر 1389 هفته سوم شهریور 1389 هفته سوم مرداد 1389 هفته سوم خرداد 1389 هفته اوّل فروردین 1389 هفته سوم اسفند 1388 هفته چهارم بهمن 1388 هفته اوّل آذر 1388 هفته چهارم آبان 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 Links
اووووووم |